سيد محمد باقر برقعى

3400

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نالهء حسرت چنان از آتش عشق تو ، دل شد آتش‌آلودم * كه مىآيد برون از دل به جاى هر نفس دودم ز آب ديده گفتم كآتش دل را دهم تسكين * مرا اى خاك غم بر سر كه بى خود باد پيمودم بدين دستى كه بالا كرده‌اى اى دوست دانستم * سر آن باشدت كز پا درآرى دير يا زودم مرا با ديدهء خوارى مبين چون جامهء كهنه * كه از مهر و وفا باشد اگر تارت اگر پودم به هر بزمى حريفان را بسان چنگ بنوازى * برآيد نالهء حسرت ز ناى سينه چون رودم رقيبش را به دل آهم نخواهد كرد تأثيرى * ثمر اين خاربن هرگز نخواهد داد امرودم مرا سوداى عشق او به ظاهر گر زيان بخشد * ببين « منشى » كه در باطن فزون از حد بود سودم كتاب عارض قدم بر ديدهء من مىگذارد آفتاب امشب * و يا اين دولت بيدار مىبينم به خواب امشب به اميدى كه زود از در درآيد بر سر راهش * چو مويى بر سر آتش روم در پيچ‌وتاب امشب من امشب همنشين با چشمهء خورشيد تابانم * متاب اى ماه در مشكوى من از هيچ باب امشب شب وصل است اين يا آن شب قدرى كه قدر آن * اگر هر قدر بشمارى نيايد در حساب امشب به عمرى از تو اين يك آرزو دارم كه مىخواهم * به گرديدن كنى اى آسمان يكسر شتاب امشب